همه ی ما گاهی اوقات درگیر یسری انتخاب هایی میشیم که بین عقل و احساس و منطقمون گیر میکنیم. بعضیا میگن تصمیم های بزرگ رو باید با عقلمون بگیریم و تصمیمای کوچیک تر رو با احساس. ولی من اینطوری فکر نمی کنم.
چند وقتی بود که درگیر انخاب رشته ام بودم و از هر راه ممکن و غیر ممکنی وارد شدم تا در آخر اون چیزی که دلم میخواست رو به مغزم تحمیل بکنم. انگار از اول داشتم خودمو بازی می دادم تا خودم باورم بشه رشته تجربی برام بهتره. دوستامو بهونه می کردم آینده ی شغلی ،استعداد، علاقه و هزار تا فاکتور دیگه ولی در آخر وقتی دلم با اون رشته نبود بعد دو جلسه نشستن سر کلاس به این نتیجه رسیدم که جای من دوتا کلاس اونورتره روی یکی از صندلی های کلاس ادبیاته...
نمی دونم چرا ولی تا قبلش با تمام توانم داشتم مقابل ادبیات وایمیسادم و با خودم مبارزه می کردم که من تجربی رو بیشتر دوست دارم... یه جور لجبازی مسخره که داشت آیندمو به باد می داد...
نمی دونم حالا این راهی که پامو توش گذاشتم درسته یا نه ولی امیدوارم چند سال دیگه با دیدن این نوشته افسوس نخورم و بگم کاش به لجبازیم ادامه داده بودم و رفته بودم تجربی....
برچسب:
نویسنده: نوید ابراهیمی