دوره ی دیوونگیمو هیجان زندگیمو عشق 15 سالگیمو چشمای تو یادم انداخت..
همه میگند دوره ای که من توشم عالیه
پر از هیجان و چیزای جذاب و نو
عشق، روابط تازه، آدمای جدید و...
و من در تمام لحظات این دوره ی جذاب توی این خیال غوطه ورم که حتما یه اشتباهی شده که من الان اینجام من نباید اینجا باشم من مال یه دوره ی دیگه از تاریخم
من مال اینهمه هیاهو نیستم
من مال این شهر و این دنیا نیستم
شاید جای واقعیم
توی یک جای خلوت بین یسری آدم آروم باشه
ولی حالا:
فقط خودمو بین کلی سیاهی می بینم که تنهام
من از این دنیایی که الان توشم فقط یه چیز رو می خواستم
خواسته ی زیادی نبود
ولی الان ندارمش پس انگار هیچ چیز دیگه ای ندارم
جز همون سیاهی و خلا
و باز به این فکر میکنم واقعا 15 سالگی هیجان انگیزه؟
برچسب:
نویسنده: نوید ابراهیمی